تبليغاتX
ایران-عشق-صلح

Image Preview

 

روزی از روزهای دلتنگی پنجره دل را باز کردم تا چراغی به آن

 بیاورم اما دزد روزگار آنرا ربود...امروز چراغ را پس آورد اما

 نشانی را اشتباه آمده بود..!!! دیگر نه پنجره ای بود و نه خانه ای...

 

 

 

آرش - سوم آذر سال ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 23:34 |

روی سنگ قبرم بنویسید درود

 

                       درود به آنهایی که سلامشان نکرده بودم

 

روی سنگ قبرم بنویسید بدرود

 

                       بدرود به آنهایی که وقت رفتن فرصت وداع نداشتم

 

روی سنگ قبرم بنویسید چرا؟!!

 

                        این را خدا می داند و بس

 

روی سنگ قبرم بنویسید گدا

 

                         چونکه همواره گدای خوبی و مهر و محبت بودم

 

روی سنگ قبرم بنویسید بی رنگ

 

                        چونکه رنگ من همواره بیرنگی بود

 

روی سنگ قبرم بنویسید عاشق

 

                        چونکه همواره پی عشق به راستی بودم

 

روی سنگ قبرم بنویسید تاریکی شب

 

                        چونکه همواره پی معنی شب بودم و بس

 

روی سنگ قبرم بنویسید تنهایی

 

                        چونکه تنهایی من سایه همراهم بود

 

روی سنگ قبرم بنویسید سپاس

 

                          این یکی خاص اهورا بوده است

 

روی سنگ قبرم اگر جایی بود

 

                           بنویسید که نامش آرش بود .

 

  آرش -سی ام مهر سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 0:58 |

 

  آمدم اما نه به اختیار خود.......

 

         زیستم اما نه به اختیار خود.......

 

               میمیرم اما نه به اختیار خود.......

 

       پس این اختیار کجاست که خدا به ما داده؟؟؟!!!!

 

  آرش -یازدهم مهر سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 2:51 |

 

  خودم دلم گرفته ، تقصیر تو نیست

  خودم این روزها سنگین شدم ، تقصیر تو نیست

  خودم زود بزرگ شدم ،  تقصیر تو نیست

  خودم روز را خوابیدم ، تقصیر تو نیست

  خودم شب را تنها نوردیدم ، تقصیر تو نیست

  خودم پیر شدم ، تقصیر تو نیست

  خودم نخندیدم ، تقصیر تو نیست

  خودم شکستم ، تقصیر تو نیست

  خودم گریستم ، تقصیر تو نیست

  خودم .......

  خودم هم می میرم... بگذار این بار هم تقصیر تو نباشد .

 

آرش -چهارم شهریور سال ۱۳۸۷

 

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 11:31 |

 

  دلم آسمان زرشکی - دریای سیاه - چمن بنفش- خاک نارنجی-

       درخت سفید - باد رنگی - سیب قهوه ای - انگور خاکستری-

              و این همه رنگهای جابجا می خواهد...

      دلم انسان بی رنگ هوس کرده.......

 

آرش -چهارم شهریور سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 11:10 |

  امروز به آینه گریستم.....

    خود را دیدم...نشناختم تصویر در قاب آینه را

    این منم؟!!  شاید.....اما آری انگاری خودمم

  تازه میفهمم انگار موی شقیقه هایم رو به سپیدی است

                   این مهم نیست...

  چروکهای روی صورتم هویداست

                   این هم مهم نیست

  تازه می فهمم چرا شبها نمی خوابم.....انگار درد عجیبی دارم

                 ای دل این هم مهم نیست

  ولی ... دل........راستی تو کجایی؟

  تو هم پیر شدی؟تو هم سردت است؟ تو هم خسته ای؟

            تو هم درد داری؟

                             چرا حرف نمیزنی؟...

    آری فهمیدم.......سکوت علامت رضاست.....

 

 

آرش - چهارم شهریور سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 10:47 |

 

امروز گلهاي زيبايي را كه برايم گرفتي ديدم اما نتوانستم بويشان

 كنم... امروز اشكهاي عشق و دلتنگيت را ديدم اما نتوانستم لمسشان

كنم... امروز فرياد ندامتت را شنيدم اما نتوانستم بخششم را نشان

دهم... امروز اين فاصله را خروارها خاك پر كرده است... چقدر

 سنگيني ميكنداين خاك سرد بر سينه من و من مدفون در زير اين خاك

لعنتي.. .كمي دير رسيدي مثل هميشه ...

 

آرش -هفدهم ا مرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 11:51 |

 

ديگه بايد رفت...خستگيم در نميره...شايد راه نروم...شايد پرواز كنم .

 

آرش - پنجم ا مرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 15:49 |

 

دیگر تاریکی و سرمای شب ، و نور و گرمای روز آزارم

 نمیدهد.......این روزها شب با گرمای خورشید نگاهت روشن و گرم،

 و روز در سایه نگاه پر محبتت دلنشین و دوست داشتنی شده است. 

آرش - دوم ا مرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 1:57 |

 

آرامم اما بیقرار...شادم اما آیا در بیداری!!!؟ پرواز میکنم ...آیا با

 بال!!!؟آیا من زنده ام؟؟؟

 

آرش - اول ا مرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 1:7 |

 

می رفتم ، نمی رسیدم......امروز می روم، انگار آبادی پیداست . 

 

 

آرش - بیست و چهارم خرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 3:10 |

 

هرگاه حضور سبزت را در کنارم حس می کنم ، جریان شادی در

 

 شریان وجودم سرعت میگیرد .

 

 

آرش - بیست و چهارم خرداد سال ۱۳۸۷ 

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 3:3 |

Go to fullsize image

 

آنروزها تنهایی بازار کسادی داشت.......امروز تنهایی را فریاد میزنم

 

 امامشتریان تنهایی زیادند و تنهایی دیگر  وقتش پر است.تنهایی

 

 خودش تنها نیست اما من هنوز در اتاق انتظارم .

 

 

آرش - هجدهم خرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 16:7 |

 

پرواز با بال شکسته را تجربه میکنم تا بیاموزند پرواز را آنانکه بال

 

 دارند ولی جرأت پرواز ندارند .

 

آرش - پانزدهم خرداد سال ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:32 |

 

کاش میشد ثانیه ها رادر لحظاتی متوقف میکردی و آنگاه جریان

 

 زندگیت را بازمان دلت میگذراندی.

 

 

آرش - یازدهم خرداد سال ۱۳۸۷

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرش حاجی شمسی حقی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:24 |


Powered By
BLOGFA.COM